|
شخصی
|
هر انسان کتابیست در انتظار خواننده اش!
دنیا دو روز است:
یک روز با تو ویک روز بر تو!
روزی که با توست،مغرور نباش و روزی که بر توست صبور باش!
![]()
خوشا چون سروها استادنی سبز
خوشا چون برگها افتادنی سبز
خوشا چون گل به فصلی سرخ مردن
خوشا در فصل دیگر زادنی سبز
خوشا هر باغ را بارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز
برای هر دریچه سهمی از نور
لب هر پنجره گلدانی از سبز
فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت و گفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت:تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم.این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:بال هایت را به امانت نگاه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت:باز می گردم حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد.او هرکه را که می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت وبا گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.وروزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا را به یاد نمی آورد.نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
پیامبری از کنارخانه ما رد شد-عرفان نظرآهاری
از بهشت که بیرون آمد،دارایی اش فقط یک سیب بود.سیبی که به وسوسه آن را چیده بود.وهکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند:تو بی بهشت می میری.زمین جای تو نیست.زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت:اما من به خودم ظلم کرده ام.زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین می خواهد،پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا گفت:برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد.زمینی آکنده از شر و خیر،آکنده از حق و باطل،از خطاو صواب. و اگر خیر و حق و صواب ژیروز شد تو بازخواهی گشت وگرنه...
وفرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
وآن وقت خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود وخدا به او "اختیار" داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن.زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت،پاداش "به" گزیدن توست.
عقل ودل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد،تا تو بهترین را برگزینی.
وآنگاه انسان زمین را انتخاب کرد."رنج" و "نبرد" و "صبوری" را.
واین آغاز انسان بود.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد - عرفان نظرآهاری
یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقان این است و بس
واحه های دوردست دل کجاست
تا بیاساییم در خود یک نفس؟
واحه هایی گم که آنجا کس نیافت
رد پایی از نگاه هیچ کس
خسته ام از دست دلهایی چنین
پیش پا افتاده تر از خار و خس
ارتفاع بالها : سطح هوا
فرصت پروازها : سقف قفس
خسته از دل، خسته از این دست دل،
ای خوشا دلهای دور از دسترس!
اندکی صبر!
سحر نزدیک است...
![]()
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت:
"بر شانه های تو ... "
بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم.
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند.
همه ی خیر در یک اتاق است که کلید آن صدق است!
سبزباشیدوپیروز![]()